X
تبلیغات
دنیای امیرمحمد

زمستان 89

http://www.loogix.com" title="Make gif">http://www.loogix.com/img/res/1/3/0/6/0/7/13060750111107325.gif" alt="Make gif"/>
Make'>http://www.loogix.com/">Make gif
!! نوشته شده توسط مامان | 10:17 قبل از ظهر | یکشنبه 1 اسفند1389 •

آبجی کوچولو

Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]




!! نوشته شده توسط مامان | 9:1 بعد از ظهر | چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 •

نوروز 89

Glitter Photos




Glitter Photos

!! نوشته شده توسط مامان | 8:48 بعد از ظهر | جمعه 6 فروردین1389 •

تولدت مبارک

Glitter Photos




Glitter Photos
!! نوشته شده توسط مامان | 11:24 بعد از ظهر | جمعه 7 اسفند1388 •

یه خبرائی هست

سلام

من این روزها خیلی مامانم رو خسته میبینم

نمیدونم چرا؟ اما همش مامان بهم میگه پسرم منو ببخش

راستی این روزها که بابا هم خونه نیست مامان و من بیشتر احساس دلتنگی میکنیم

آخه فکر کنم خبرائی هستش

چون مامان دائم خرید میکنه ...

اونم لباسهای کوچولو ...

اونم بیشتر صورتی و سفید و لیموئی

آخه این ها که به درد من نمیخوره

پس یه خبرائی هست

فکر کنم خانواده مون داره یه خورده بزرگ میشه

مامان میگه عیدی واست یه عروسک کوچولو میارم

نمیدونم ... یعنی نگرانی های مامانم رو درک نمیکنم اما ...

اون همش میگه با دل کوچیک و پاکت واسه من و عروسک کوچولو دعا کن




!! نوشته شده توسط مامان | 10:55 قبل از ظهر | چهارشنبه 21 بهمن1388 •

تولد بابا جون

امروز تولد بابا بهزاد هستش

منم خیلی خوشحالم و میخوام بگم:


بابا جونم خیلی دوست دارم



اینم از طرف مامان


!! نوشته شده توسط مامان | 11:3 قبل از ظهر | دوشنبه 5 بهمن1388 •

دلتنگی

تمام روز را دنبال تو میگشتم

.

.

.

حالا دیگر اینجا نیستم و نه هر جای دیگر

من لبریزم از صدای خنده هایت

و نفسهایم تک تک ثانیه ها را سبز میکند تا دلتنگیم راه را بر شوق بیقرارم هموار سازد

و باز هم من باشم و تو باشی و شادیهای کودکانه ات

حالا دیگر اینجا نیستم و نه هر جای دیگر

تمام لحظه های بیقراریم را قدم میزنم و گاه گاه تو را میبینم که از شوق کودکانه ات به چشمهایم

خیره مانده ای و من ...

چقدر بیقرارم

بیقرار با تو بودن

بیقرار با تو نفس کشیدن

و بیقرار با تو خندیدن

کودکم

من حبس چهار دیواری زمانم و بالهای مادریم را عجیب گرفتار بندهای ثانیه ها کرده ام

حالا دیگر نمیدانم از اینجا تا با تو بودن را چقدر پرواز لازم است

با پرهای شکسته و چشمهای خسته تا کجا دنیای زیبایت را دور خواهم زد

مرا ببخش

اگر که دیریست انتظار را به دستهای کوچکت آموخته ام

.

.

.

مرا ببخش


!! نوشته شده توسط مامان | 3:12 بعد از ظهر | یکشنبه 20 دی1388 •

امیر و مهد کودک

گل پسرم خیلی این روزها سرم شلوغ بود

منو ببخش که یادم رفت وبلاگت رو به روز کنم


glitter-graphics.com

این روزها کلی تو مهد کودک چیز یاد گرفتی و من و بابا هم کلی ذوق میکنیم

از شعر گرفته تا زبان و سفال و کاردستی

چند روز پیش داشتم کتابهاتو نگاه میکردم

بعد گفتم امیر محمد بیا با هم زبان کار کنیم

گفتم hello .... قصدم این بود که بهت یاد بدم

یه دفعه گفتی hello mamy

how are you?

خودت هم فوری جواب دادی : i am fine tanks

نمیدونی من و بابا یه دفعه شوکه شدیم و از خوشحالی با هم جیغ کشیدیم


glitter-graphics.com

نمیدونستم این همه چیز تو مهد یاد گرفتی

آخه خیلی دوست نداری از مهد کودک حرف بزنی و خانم مشاور هم گفته از شما زیاد سوال نکنیم

تا زمانی که خودت دوست داشته باشی تعریف کنی

از خدا میخوام همیشه شاد و سلامت باشی آمین

!! نوشته شده توسط مامان | 3:9 بعد از ظهر | سه شنبه 17 آذر1388 •

مهد کودک

گل پسرم هفته پیش رو کلا مرخصی گرفتم تا شما رو مهد کودک ثبت نام کنم

بعد از این همه گشتن و گشتن یه مهد رو من و بابا پسندیدیم


   




اما شما اصلا دوست نداری بری مهد

یادمه دو روز اول خوب بودی چون همش میومدی و منو نگاه میکردی و میرفتی

من بیرون از کلاس نشسته بودم

اما بعد از اون که خانم مربی گفتن برو و بذار امیر محمد عادت کنه

وای .......

شما بالا گریه میکردی و منم پائین زار زار اشک میریختم

خلاصه ......

امروز برای روز چهارم گذاشتمت مهد و شما بازم گریه کردی

کلی به اداره دیر رسیدم

فدای سرت

چند بار زنگ زدم و حالت رو پرسیدم

بعدشم که ساعت 12 مامانی جون اومدن دنبالت و بردنت خونه


الهی بمیرم واست مامان جون

تو این چند روز کلی واست غصه خوردم

اما میخوام بدونی که همه این کارا رو واسه خودت میکنم

شما بزرگ شدی و باید خیلی چیزا یاد بگیری

اینم بدون من و بابا همیشه عاشقت هستیم و کوچکترین نگرانی های شما بزرگترین

دغدغه های ما تو زندگی هستش

دوستت داریم اندازه تموم دوست داشتنی ها

اندازه تموم خوبی ها

اندازه تموم پاکیها

اندازه تموم زیبائیها

!! نوشته شده توسط مامان | 2:21 بعد از ظهر | یکشنبه 26 مهر1388 •

خاطرات سفر

سلام گل پسر مامان

بعد از این همه دریا دریا کردن تا رسیدیم اونجا شما خوابیده بودی

درست مثل فرشته های آسمون

Glitter Photos


الهی قربون خستگیهات بشم

به زور بیدارت کردیم


Glitter Photos


بعدشم قایق سواری که خیلی دوست داری

همش میگفتی بابا بریم قایق سوار شیم تا بخندیم

Glitter Photos




!! نوشته شده توسط مامان | 11:43 قبل از ظهر | شنبه 21 شهریور1388 •

RSS