زمستان 89
Make'>http://www.loogix.com/">Make gif
آبجی کوچولو
یه خبرائی هست
من این روزها خیلی مامانم رو خسته میبینم
نمیدونم چرا؟ اما همش مامان بهم میگه پسرم منو ببخش
راستی این روزها که بابا هم خونه نیست مامان و من بیشتر احساس دلتنگی میکنیم
آخه فکر کنم خبرائی هستش
چون مامان دائم خرید میکنه ...
اونم لباسهای کوچولو ...
اونم بیشتر صورتی و سفید و لیموئی
آخه این ها که به درد من نمیخوره
پس یه خبرائی هست
فکر کنم خانواده مون داره یه خورده بزرگ میشه
مامان میگه عیدی واست یه عروسک کوچولو میارم
نمیدونم ... یعنی نگرانی های مامانم رو درک نمیکنم اما ...
اون همش میگه با دل کوچیک و پاکت واسه من و عروسک کوچولو دعا کن
تولد بابا جون
دلتنگی
.
.
.
حالا دیگر اینجا نیستم و نه هر جای دیگر
من لبریزم از صدای خنده هایت
و نفسهایم تک تک ثانیه ها را سبز میکند تا دلتنگیم راه را بر شوق بیقرارم هموار سازد
و باز هم من باشم و تو باشی و شادیهای کودکانه ات
حالا دیگر اینجا نیستم و نه هر جای دیگر
تمام لحظه های بیقراریم را قدم میزنم و گاه گاه تو را میبینم که از شوق کودکانه ات به چشمهایم
خیره مانده ای و من ...
چقدر بیقرارم
بیقرار با تو بودن
بیقرار با تو نفس کشیدن
و بیقرار با تو خندیدن
کودکم
من حبس چهار دیواری زمانم و بالهای مادریم را عجیب گرفتار بندهای ثانیه ها کرده ام
حالا دیگر نمیدانم از اینجا تا با تو بودن را چقدر پرواز لازم است
با پرهای شکسته و چشمهای خسته تا کجا دنیای زیبایت را دور خواهم زد
مرا ببخش
اگر که دیریست انتظار را به دستهای کوچکت آموخته ام
.
.
.
مرا ببخش

امیر و مهد کودک
منو ببخش که یادم رفت وبلاگت رو به روز کنم

glitter-graphics.com
این روزها کلی تو مهد کودک چیز یاد گرفتی و من و بابا هم کلی ذوق میکنیم
از شعر گرفته تا زبان و سفال و کاردستی
چند روز پیش داشتم کتابهاتو نگاه میکردم
بعد گفتم امیر محمد بیا با هم زبان کار کنیم
گفتم hello .... قصدم این بود که بهت یاد بدم
یه دفعه گفتی hello mamy
how are you?
خودت هم فوری جواب دادی : i am fine tanks
نمیدونی من و بابا یه دفعه شوکه شدیم و از خوشحالی با هم جیغ کشیدیم

glitter-graphics.com
نمیدونستم این همه چیز تو مهد یاد گرفتی
آخه خیلی دوست نداری از مهد کودک حرف بزنی و خانم مشاور هم گفته از شما زیاد سوال نکنیم
تا زمانی که خودت دوست داشته باشی تعریف کنی
از خدا میخوام همیشه شاد و سلامت باشی آمین
مهد کودک
بعد از این همه گشتن و گشتن یه مهد رو من و بابا پسندیدیم
اما شما اصلا دوست نداری بری مهد
یادمه دو روز اول خوب بودی چون همش میومدی و منو نگاه میکردی و میرفتی
من بیرون از کلاس نشسته بودم
اما بعد از اون که خانم مربی گفتن برو و بذار امیر محمد عادت کنه
وای .......
شما بالا گریه میکردی و منم پائین زار زار اشک میریختم
خلاصه ......
امروز برای روز چهارم گذاشتمت مهد و شما بازم گریه کردی
کلی به اداره دیر رسیدم
فدای سرت
چند بار زنگ زدم و حالت رو پرسیدم
بعدشم که ساعت 12 مامانی جون اومدن دنبالت و بردنت خونه
تو این چند روز کلی واست غصه خوردم
اما میخوام بدونی که همه این کارا رو واسه خودت میکنم
شما بزرگ شدی و باید خیلی چیزا یاد بگیری
اینم بدون من و بابا همیشه عاشقت هستیم و کوچکترین نگرانی های شما بزرگترین
خاطرات سفر
بعد از این همه دریا دریا کردن تا رسیدیم اونجا شما خوابیده بودی
درست مثل فرشته های آسمون
الهی قربون خستگیهات بشم
به زور بیدارت کردیم
بعدشم قایق سواری که خیلی دوست داری
همش میگفتی بابا بریم قایق سوار شیم تا بخندیم















